خرید بک لینک

درباره سایت

بوف کور

امکانات وب

هر زمان فالی گرفتم غم مخور آمد ولی این امید واهی حافظ مرا بیچاره کرد...

برچسب: نویسنده: ساناز نیکنام تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 12:54

معنی غمگین بودن میدونی چیه؟؟ خیلی تلخه خیلی... آره من واسه چیزهایی که خیلی بغرنج هم به نظر نمیاد غمگین میشم...غم داریم تا غم.. میدونی که درجه ی غمی که من تحمل میکنم تاروپود رو میپاشونه حتی واسه چیزای کوچیک...آره چیزای کوچیک هم منو له میکنه چون ظرفیت من پرشده هر وقت که به من سکندری میزنی می افتم و خرد میشم...استخوان های روان من پوکه،باکوچکترین ضربه ای شکستن که هیچ،پودر میشه...میبینی خدا؟ بوی تعفن گرفتم.هم زنده ام هم متحرک،هم فکر میکنم و هم حرف میزنم..هم...اما فاسد شدم مغزو روح و روانم درست مثل یه مُرادار بوی لجن میده...هی دارم با کلمات بازی می کنم و به خودم فشار میارم که عُمق دردم رو بفهمی..اما نیازی به این حرفا نیست،میدونی همه چیز رو مگه نه؟ این حرفا رو چرا دارم میزنم پس؟ نمیدونم...خدا...خداااا...میخوام زیاد صدات کنم به بالاترین حد بیچارگی رسیدم این همه درد کشیدن شوکه کننده ست برام چرا کاری نمیکنی؟عربی حرف بزنم توجهت بیشتر جلب میشه؟ توبگو،بگو چیکار کنم من همون کار رو کنم خدااا...نماز بخونم؟ دعا بخونم؟ بگو چه کنم که تو فقط گوش کنی خداخدااااچرا نمیشنوی... نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۱ساعت 21:8 توسط بوف|

برچسب: نویسنده: ساناز نیکنام تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 12:54

صفحه بندی